تو بگذر از گناهم..
بي تو من تنهاترين افسانه ام
بي تو من غمگين ترين ديوانه ام
بي تو تاريك است روزم چو شب
بي تو باشد هستي من بي سبب
به چه مانند كنيم
به چه مانند كنم
به يكي شام سيه
به يكي شام سيه
يا به يك روز تهي
يا به يك روز تهي
وكنون ماييم
وكنون من ويك دنيا غم
يك دنيا غم
درپي رفتن او ...
درپي رفتن تو...
آخه با چه غروري بگم ...
غم يه عــاشـــق .. غم کمي نيست، چه فايده از اشـــک وقتي کسي نيست؟ درد يه عاشق، درد کمي نيست، چه فايده از اشک، وقتي کسي نيست...![]()
غم كسي اسيرم كه زمن خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من زغصه خون شد دل تو خبر نداره
تو بگذر از گناهم..
بي تو من تنهاترين افسانه ام
بي تو من غمگين ترين ديوانه ام
بي تو تاريك است روزم چو شب
بي تو باشد هستي من بي سبب
به چه مانند كنيم
به چه مانند كنم
به يكي شام سيه
به يكي شام سيه
يا به يك روز تهي
يا به يك روز تهي
وكنون ماييم
وكنون من ويك دنيا غم
يك دنيا غم
درپي رفتن او ...
درپي رفتن تو...
آخه با چه غروري بگم ...
هنوزم در پی اونم که میشه عاشقش باشم مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه خدایا عشق من پاکه اگر چه عشقی از خاکه منم اون عاشق خاکی که از عشق تو دلچاکه میگن جوینده یابندست ولی پاهای من خستست من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم با اون دستای پر مهرش کنه پاکو بگه جونم بگه جونم نکن گریه منم اینجام بزار دستاتو تو دستام
هنوزم در پی اونم که میشه عاشقش باشم مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه خدایا عشق من پاکه اگر چه عشقی از خاکه منم اون عاشق خاکی که از عشق تو دلچاکه میگن جوینده یابندست ولی پاهای من خستست من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم با اون دستای پر مهرش کنه پاکو بگه جونم بگه جونم نکن گریه منم اینجام بزار دستاتو تو دستام
وقتي كه ديگر نبود من من به بودنش نيازمند شدم، وقتي كه ديگر رفت. من به انتظار آمدنش نشستم وقتي كه ديگر نمي توانستآن که مي گفت منم بهر تو غمخوار ترين چه دل آزارترين شد چه دل آزارترين مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتي كه او تمام كرد من شروع كردم وقتي او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي كردن است مثل تنها مردن ...
دوستم داشته باش من به ان می ارزم که به من تکیه کنی
يک نصيحت : مواظب خودت باش....! يک خواهش : اصلا عوض نشو....! يک ارزو : فراموشم نکن....! يک دروغ : دوستت ندارم....! يک حقيقت : دلم برات تنگ شده....! و يک رويا : تورو داشتن...
وقتيکه خاطرات گذشته در دل خاموشم بيدار ميشوند بياد آرزوهای در خاک رفته .آه سوزان از دل بر ميکشم و غمهای کهن روزگاران از کف رفته را در روح خود زنده ميکنم .
با ديدگان اشکبار ياد از عزيزانی ميکنم که ديری است اسير شب جاودان مرگ شده اند .
ياد از غم عشق های در خاک رفته و ياران فراموش شده ميکنم .رنجهای کهن دوباره در دلم بيدار ميشوند .افسرده و نااميد بدبختيهای گذشته را يکايک از نظر ميگذرانم و بر مجموعه غم انگيز اشکهايی که ريخته ام مينگرم .و دوباره چنانکه گويی وام سنگين اشکهايم را نپرداخته ام
دست به گريه ميزنم .اما ای محبوب عزيز من اگر در اين ميان ياد تو کنم غم از دل يکسره بيرون ميرود. زيرا حس ميکنم که در زندگی هيچ چيز را از دست نداده ام.
بارها سپيده درخشان بامدادی را ديده ام که با نگاهی نوازشگر بر قله کوهساران مينگريست
گاه با لبهای زرين خود بر چمن های سر سبز بوسه ميزد و گاه با جادوی آسمانی خويش آبهای خفته را به رنگ طلایی در می آورد.
بارها نیز دیدم که ابرهای تیره چهره فروزان خورشید آسمان را فرو پوشیدند .مهر درخشان را وا داشتند تا از فرط شرم چهره از زمین افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب کشد.
خورشید عشق من نیز چون بامدادی کوتاه در زندگانی من درخشید و پیشانی مرا با فروغ دلپذیر خود روشن کرد .اما افسوس.دوران این تابندگی کوتاه بود زیرا ابری تیره روی خورشید را فرا گرفت .با این همه در عشق من خللی وارد نشد زیرا میدانستم که تابندگی خورشید های آسمان پایندگی ندارد
يادته ؟
تو يه مسافر بودی .... يه مسافر خسته دنبال يه خلوت امن ....
دل منم يه خلوت امن بود چشم به راه يه مسافر...
تو اين خلوت امن لونه کردی ..گرم شدی .. آروم شدی و بدون اينکه بفهمی ،
بودنت برام عادت شده دور و دور تر شدی ...
تو روزای که آغوشم نيازمند حرم نفس هات بود و دلم چشم انتظار مرحم دستات ...
نه از گرمی نفس هات خبری شد و نه از مرحم دستات ..
حالا يه پيله خاکستری دور خودم و تنهايی هام کشيدم
و دارم آروم آروم تو انزوای محض فراموش ميشم ..
اين پيله رو دوست دارم .. چون ميدونم
ديگه هيچ مسافری سراغ يه پيله خاکستری نمی ياد ..
" دوست داري كدوم ستاره مال تو باشه؟ " يا " داري به كدوم ستاره نگاه ميكني؟ "
اكثر آدما ميگن : دارم به پرنورترين ستاره نگاه ميكنم ؛
ولــــــــي يادت باشــــــه ،
اوني كه از همه پرنــــورتره ، علاوه بر تو ، چشــم خيلـــياي ديگـــه دنبالـــشه ،
به ســــتاره اي خيــــره شـــــو كـــه حتـــي اگــه كـم نوره ،
ولـــي مطـمئني جــز خـودت هيچكس ديگـــه بهش چشـــم ندوخـته ؛
میدونی چرا چائی داغ را با قند میخورن؟
چون پای هر سوزشی یه شیرینی ای هست ؛
--- > سخت نگیر ، به دلتم بد راه نده ،
از شیرینی ای که عایدت شده لذت ببر ، حتی اگه بدونی داری میسوزی !
استفاده از تموم موقعيتها ،حتي كوچيك، براي ساختن خاطره هاي بزرگ كار سختي نيست

سنگي تراشيده به اکليل آغشته برجسته فرونشسته تصوير وحشي ترين غرورها تنديس کولي ترين بيگانگي ها: از پيکر تو حرف ميزنم مذاب غمگين ترين غروب مرجان سوخته ي رويايي ترين اعماق شکوفه درشت غريب ترين درخت يک ستاره يک بوته ي عقيق: سخن از لبهاي توست دو موج سرد کوچک دو پرنده معصوم دو آرامش شير گونه دو بادبان دور دو پناهگاه ابدي: دست هاي تو آرامترين باران نرم ترين فواره ساکت ترين ابهام کبود ترين گرداب مفقود رباينده ترين وزش مرموز طوفان مرگ: نگاه تو من ترا سرود کرده ام من ابديتي را سرود کرده ام من از ابديتي ابديتي پرداخته ام فرشتگاني سپيد پوش در طواف جاودانه ي شبي مدور: چشم ترا ميگويم ![]()
چگونه می شود قلب داشت اما نبخشيدش؟ چشم داشت اما فرو افتاده نگاه داشتش؟ دست داشت اما در قفا پنهان كردش؟
چگونه می شود ماسه نبود روان نبود جاری نبود وقتی كه می شود...؟؟ چگونه می شود جوانه نداد شكوفه نداد سبزه نبود وقتی كه می شود.....؟؟ چگونه می شود شبنم نبود زلال نبود آيينه نبود وقتی كه می شود....؟؟ چگونه می شود نوازش نبود نوازش نكرد پريشان نكرد وقتی كه می شود...؟؟ چگونه می شود پرنده نبود رها نبود آسمانی نبود وقتی كه می شود.....؟؟
چگونه مي شودآدمی بود اما در سينه سنگ پروراند؟ چگونه می شود گوش كرد اما نشنيد؟ چگونه می شود نگريست اما نديد؟ چگونه می شود زيست اما دوست نداشت؟ چگونه می شود ادامه داد، اما خالی بود؟
چگونه می شود بود اما نبود؟ چگونه می شود اين همه هراسيد؟ چگونه می شود اين همه تنها بود؟
و در پايان چگونه می شود اين همه " من " بود؟
تب عشق بود ميان من و تو
تبی که حتی با باران وفا نيز آرام نمی شد و به تاراج رفتن کلام من و تو تا که هيچ چيز بجز سکوت در ميان ما نماند . چهره هايی آرام اما قلبی آشفته و روحی آکنده از حرف من و تو . و در اين بی واژگی و بی کلامی من در اشکهايم غوطه ور بودم و تو تنها نگاهت بدرقه اشکهايم بود و تو با نگاهت اشکهای دلم را پاک کردی وقتی که گونه هايم را نوازش ميکرد
ادمای عاشق و مبتلا رو دوست ندارم خدا!
هرچی سره رام بودطعم خوشبختی نداشت
نمیشه اخه بگم خدا رو دوست ندارم ولی
بنده هاتن ساختن با دلم تک تکشون
این که جرمی نداره. بنده هاتو دوست ندارم
دو سه سالی بود به عشقه رویاهام زنده بودم
دیگه حتی رسیدن تو رویا رو دوست ندارم
دلمو همه زدن.یا بد میشن یا که بدن خودم هم بدم ولیکن بدا رو دوست ندارم
چی میشه بنویسم ادما رو دوست ندارم
خودمو..اونارو حتی شمارو... دوست ندارم یادته یک وقتا
جونم واسه عاشقی میرفت دیگه حتی فکره
اون لحظه ها رو دوست ندارم
نه غریبه لطفی کرد.نه اشنا خیری رسوند هیچ
کدوم.غریبه و اشنا رو دوست ندارم
یه زمونی یه صدا وجودمو تکون میداد
باورش سخته ولی اون صدا رو دوست ندارم
صحبته چشمای عاشقش یه عمری منو کشت
ولی نه دیگه هرگز اون چشما رو دوست ندارم
با خودم قرار گذاشتم سراغ دلم نرم
سراغ دلت بری خطاست.
عشق يعني راه رفتن تا سحر عشق يعني گريه هاي بي ثمر عشق يعني لحظه هاي بي کسي عشق يعني دوري و دلواپسي عشق يعني دوري از زيباترين غربت مطلق به روي اين زمين عشق يعني دستهاي بازتو عشق يعني با تو در پرواز تو عشق يعني يک دل تنگ و غريب عشق يعني دختري پاک و نجيب عشق يعني چشمهاي مست او نامه هايم در فشار دست او عشق يعني شعرهاي سوخته عشق يعني شمع نا افروخته...



